فصل اول
☁️ پیش از آترامنتوم
پیش از آنکه آترامنتوم وجود داشته باشد،
جهان تحت فرمان خدای بزرگ آسمانها بود؛
قدرتمندترین موجود آسمانی و فرمانروای قلمرو خدایان.
اما خدای بزرگ آسمانها از موجودات زمینی و جهنمی بیزار بود.
از نظر او، این موجودات منشأ آشوب، تاریکی و بینظمی بودند
و حضورشان در جهان، تهدیدی برای قلمرو خدایان محسوب میشد.
خشم او سرانجام به تصمیمی هولناک منجر شد:
نابودی تمامی موجودات زمینی و جهنمی.
هیچکس جرئت مخالفت با فرمان او را نداشت.
هیچکس...
جز دخترش.
فصل دوم
☀️ آکامه ایکاروس
آکامه ایکاروس تنها دختر خدای بزرگ آسمانها بود.
دختری عاقل، باهوش، قدرتمند و مقتدر که برخلاف پدرش،
موجودات زمینی و جهنمی را دشمن نمیدانست.
او در میان همان موجوداتی که پدرش قصد نابودیشان را داشت،
دوستانی داشت؛ دوستانی که برای آکامه تنها موجودات ماورایی نبودند،
بلکه بخشی از زندگی او بودند.
🩸
شارون و الا وینچستر
🌑
ژینا لایورا
⚜️
کسری و ستایش مایکلسون
☠️
سیروان سالواتور
آکامه نمیتوانست اجازه دهد آنها به خاطر ماهیتشان کشته شوند.
پس برای نخستین بار در برابر پدرش ایستاد.
او از خدای بزرگ آسمانها درخواست کرد که پیش از اجرای فرمان نابودی،
یک فرصت دیگر به این موجودات بدهد.
آکامه از پدرش خواست به آنها اجازه دهد سرزمینی داشته باشند
که بتوانند در آن زندگی کنند؛ سرزمینی دور از خدایان و دور از جنگ.
خدای بزرگ آسمانها به دخترش اعتماد داشت.
او میدانست آکامه برخلاف دیگران، از روی خشم یا احساسات تصمیم نمیگیرد.
بنابراین درخواست او را پذیرفت.
فصل سوم
🌑 تولد آترامنتوم
آکامه در نزدیکی قلمرو آسمانی خود،
با قدرت خداییاش سرزمینی کاملاً جدید خلق کرد.
سرزمینی که پیش از آن وجود نداشت.
سرزمینی که قرار بود پناهگاه موجوداتی باشد
که هیچکس حاضر نبود آنها را بپذیرد.
او این سرزمین را
آترامنتوم
نامید.
سپس دوستانش را به آنجا دعوت کرد.
فصل چهارم
⚜️ سرزمین چهار خاندان
آکامه سرزمین آترامنتوم را میان دوستانش تقسیم کرد
تا هر خاندان بتواند قلمرویی برای خود داشته باشد.
🩸
وینچستر
قلمروی خاندان شکارچیان روح
🌑
لایورا
سرزمین فریبندگان و استادان توهم
⚜️
مایکلسون
قلمروی سهرگهها
☠️
سالواتور
سرزمین نگهبانان مرگ
آکامه اما برای خودش نیز قلمرویی در آترامنتوم داشت:
قلمرو آسمانی ایکاروس.
قلمرویی که از سایر سرزمینها جدا بود و از آنجا
بر آترامنتوم نظارت میکرد.
فصل پنجم
❄️ دشتهای یخزده کریوس
آکامه میدانست که اگر خدایان دیگر بتوانند آزادانه وارد آترامنتوم شوند،
تمام تلاشهایش بیفایده خواهد بود.
بنابراین میان قلمرو آسمانی ایکاروس و آترامنتوم،
دیواری طبیعی و عظیم ساخت.
دشتهای یخزده کریوس.
بیابانی پهناور و یخزده که میان دو جهان قرار گرفت.
☀️ یک سو
قلمرو خدایان آسمانی
❄️ میان این دو جهان
کریوس؛ مرزی که دیگر خدایان را از ورود
به سرزمین آترامنتوم بازمیداشت.
آکامه نمیخواست دوستانش تا ابد در ترس زندگی کنند.
او میخواست آنها بالاخره خانهای داشته باشند؛
خانهای که کسی نتواند آنها را از آن بیرون کند.
فصل ششم
⚜️ پیمان چهار خاندان
اما آکامه یک مشکل دیگر داشت.
اگر تمام این موجودات قدرتمند در یک سرزمین زندگی میکردند،
اختلافاتشان دیر یا زود به جنگ تبدیل میشد.
بنابراین آکامه آترامنتوم را به چهار قلمرو مستقل تقسیم کرد.
هر خاندان سرزمین خودش را داشت.
مرزهای خودش را داشت.
قدرت خودش را داشت.
و آزادی داشت تا خاندانش را گسترش دهد.
اما آکامه یک شرط گذاشت.
او از دوستانش خواست که در برابر او عهد ببندند:
⚔️ ممنوعیت جنگ
هیچ خاندان حق حمله به خاندان دیگر را نخواهد داشت.
🏰 احترام به قلمروها
هیچکس برای تصاحب سرزمین دیگری وارد جنگ نخواهد شد.
🛡 مرزهای مقدس
مرزهای چهار خاندان محترم خواهند بود.
🤝 عهد دوستی
دوستیای که باعث تولد آترامنتوم شد،
هرگز نباید به دشمنی تبدیل شود.
چهار خاندان این عهد را پذیرفتند.
در حضور آکامه، پیمان بسته شد.
و برای سالها، آترامنتوم در صلح زندگی کرد.
فصل هفتم
👑 آغاز جاهطلبی
چهار خاندان در کنار یکدیگر رشد کردند.
نسلها متولد شدند.
قلمروها گسترش پیدا کردند.
قدرت خاندانها بیشتر شد.
اما آکامه یک چیز را فراموش نکرده بود...
قدرت، همیشه در کنار خود طمع میآورد.
با گذشت زمان، نسلهای جدید دیگر آن روزی را که آکامه
آنها را نجات داده بود به یاد نمیآوردند.
آنها فقط سرزمینهایشان را میدیدند.
قدرتشان را میدیدند.
و تاجهایی را که هنوز وجود نداشتند،
در رؤیاهایشان میدیدند.
کمکم یک سؤال در ذهن برخی از آنها شکل گرفت:
«اگر ما قدرتمندتریم،
چرا نباید سرزمین بیشتری داشته باشیم؟»
فصل پایانی
⚔️ افسانهی واقعی آترامنتوم
و اینجا بود که سرنوشت آترامنتوم برای نخستین بار
در معرض خطر قرار گرفت.
آیا فرزندان چهار خاندان همچنان به پیمانی که اجدادشان
با آکامه بسته بودند وفادار میمانند؟
یا یکی از آنها نخستین کسی خواهد بود که
مرز مقدس یک خاندان را میشکند؟
اگر یک خاندان حمله کند،
آیا خاندانهای دیگر سکوت خواهند کرد؟
یا آترامنتوم وارد نخستین جنگ بزرگ تاریخ خود خواهد شد؟
جنگی که شاید دیگر حتی آکامه هم نتواند متوقفش کند...